تبلیغات
❤مجموعه اول بسته های آموزشی در کشور❤ - گفتگوی داغ یک دختر جوان درمورد تغییر جنسیت ...
  داستان داغ تن دادن به عمل تغییر جنسیت برای یک دختر 

 اوایل تابستان ترم آخر دوره کاردانی بودم که با یک دختر تکواندوکار دوست شدم. چند ماه با هم دوست بودیم. اولین بار بود که میتوانستم با کسی راجع به شرایطم راحت حرف بزنم. راجع به تصمیمم و اینکه هرطور که هست باید عمل کنم. البته من از همان روز اول که شیوا را دیدم شرایطم را برایش توضیح دادم. کلی جزوه به او دادم و سایت معرفی کردم که قبل از هر تصمیمی برود بخواند و بعد بیاید. رفت خواند و با من ماند و کلی هم به من کمک کرد. همان زمان بود که کاردانی به کارشناسی تربیت بدنی در دانشگاه قبول شدم. خوشبختانه این بار دانشگاهم دخترانه نبود. اما حالا برخلاف قبل که میان دخترها احساس برتری داشتم در جمع پسرها با وجود رابطه خوبی که با آنها داشتم احساس ضعف میکردم، احساس کمبود و همینها من را مصم متر میکرد برای تغییر جنسیت. اولین بار که نشانی انستیتوی تغییر جنسیت را پیدا کردم شیوا هم همراهم آمد. ما بدون وقت قبلی رفته بودیم اما خیلی اتفاقی منشی به من گفت یکی از دکترها بیمار ندارد و من میتوانم بروم داخل. جلسه اول بود و تاییدی در کار نبود. دکتر من را ارجاع داد به مشاوره بعدی ولی با وجود آنکه آن روز با مانتو رفته بودم در نگاه دکتر و از حرفهایش فهمیدم که من را تایید کرده، هم من هم شیوا! پزشک بعدی هم برایم آزمایش نوشت؛ آزمایش هورمونی، کاریوتایپ و سونوگرافی، اما من یک سال و نیم تمام سراغ انجام این آزمایشها نرفتم!  پشیمان شده بودی؟!  نه اصلا! مشکلم این بود که پولی برای انجام آزمایشها نداشتم و چون نمیتوانستم موضوع را با مادرم در میان بگذارم از او هم نمیتوانستم کمک بگیرم. البته دروغ نگویم ترس هم بود. هنوز نمیدانستم بعد از عمل چه میشود. خیلی خیالم از بابت روبه راه بودن شرایط بعد از عمل راحت نبود. در همان کش و قوسها بودم که یک روز شیوا آمد خانه ما. دستش ضرب دیده بود و من داشتم دستش را با باندکشی فیکس میکردم. مادرم که خیلی اتفاقی ما را دید خیلی برآشفته من را صدا زد و شروع کرد به دعوا کردن که پدرت راست میگوید تو همجنسبازی و... من که دیگر تحمل این حرفها را نداشتم با شیوا از خانه زدم بیرون. او را تا مترو رساندم. حالم آنچنان بد بود که هیچ چیز از آن ساعتها یادم نمی آید جز صدای جیغ شیوا که نگذاشت خودم را بیندازم جلوی ریل قطار... این اتفاقها مصمم ترم کرد و بالاخره موضوع را با یکی از دایی هایم که خارج از کشور زندگی میکند و برای سفر به ایران آمده بود درمیان گذاشتم. او شرایط من را درک کرد و گفت که با مادرم صحبت میکند اما مادر راضی نمیشد که نمیشد به خصوص که شرایط خانه و رابطه پدرومادرم هم هر روز بدتر میشد. تا اینکه به مادرم قول دادم اگر تایید نشدم این ماجرا را برای همیشه از ذهنم پاک کنم. او هم به خیال اینکه من حتما رد میشوم برخلاف میلش قبول کرد و من بعد از یک سال و نیم آزمایشها را انجام دادم. بالاخره نوبت به سومین جلسه هم رسید. من باید با پدرومادرم به کلینیک میرفتم. آنها با من آمدند. آزمایشها را هم نشان دادم. همه چیز مساعد بود ولی مادرم همچنان با تمام وجودش آرزو میکرد که رد شوم، اما این بار خدا همراه من بود. کمیسیون شرایط من را تایید کرد. پزشک قانونی هم تایید کرد و بالاخره من 27 مرداد سال گذشته برای عمل مجوز گرفتم.  دانشگاهت چه شد؟ گفتی که کارشناسی تربیت بدنی قبول شدی؟  الان یکی از دردسرهای بزرگ من همین دانشگاه است. 4 واحدم مانده اما چون رشته من تربیت بدنی است و واحدهای عملی دختران و پسران در این رشته با هم فرق دارند دانشگاه میگوید برای پاس کردن این 4 واحد باید با مانتو بیایی سر کلاس! حتی فکرش هم برایم سخت است به خصوص که چند وقتی است باشگاه بدنسازی هم میروم. به خاطر هورموندرمانی، هم عضلاتم درشت تر شده هم صدایم کاملا مردانه. واقعا در این شرایط کنار آمدن با لباس زنانه برایم آسان نیست. مانده ام چه کنم با این 4 واحد آخری.  مادرت چطور است؟ او الان با هومن کنار آمده یا تو هنوز برایش همان مریمی؟  اوضاع خانه بهتر از قبل است. میدانم که ته دلش هنوز دنبال مریم میگردد. او همیشه نگران است. نگران است که نکند کسی شرایط من را بفهمد و اذیتم کند. مدام به من میگوید تو دنیای... این مردها را نمیشناسی. نمیتوانی میان آنها خودت را جا کنی. همیشه نگران است که نکند در آینده تنهاتر از قبل شوم.  حضور در جمعه ای مردانه برایت سخت نیست؟  سخت که نه اما با نوعی ترس همراه است. البته دلیل آن هم این است که من هنوز عمل آخرم را انجام نداده ام. من باشگاه بدنسازی میروم. این فضا آرامم میکند اما هنوز از ارتباط با پسرهای دیگر میترسم.من هرچند بودن در این فضا خیلی راحت تر از کلاسهای دخترانه است اما من هنوز جرات ارتباط برقرار کردن با آنها را ندارم. دلم نمیخواهد کسی بداند من یک ترنس هستم. به همین دلیل اغلب تنها ورزش میکنم و سعی میکنم خیلی در جمعهای دوستانه آنها وارد نشوم.  هومن! تو برای آینده نقشه ای هم داری؟  بله، من به آینده امیدوارم، خیلی هم زیاد. هرچند که به خاطر هورمونهایی که ناچارم مصرف کنم این روزها اصلا شرایط روانی خوبی ندارم و سعی میکنم بیشتر در خانه باشم و فقط برای رفتن به باشگاه از خانه بیرون می آیم اما امیدم را به آینده از دست نداده ام. من حتی به کار هم فکر کرده ام. متاسفانه به خاطر شرایطم خیلی به پیدا کردن کار در ایران امیدوار نیستم اما همه امیدم به دایی هایم است. آنها خارج از کشور مربی ورزش هستند. فکر میکنم به کمک آنها بتوانم خارج از ایران دور از همه انگشت هایی که من را نشانه میگیرند و پوزخندها و تحقیرها زندگی تازه ای را شروع کنم