تبلیغات
❤مجموعه اول بسته های آموزشی در کشور❤ - از یه روز خوب تا یه روز سرد و تاریک
از یه روز خوب تا یه روز سرد و تاریک
چند روز مونده بود به عید . 26 اسفند بود . همه شاد و خوشحال واسه خودشون میگشتن . عمه و بابام که بعد از رفتن مادرم تو سه ماهگیه ما دیگه بخاطر ضربه وارد نشدن به روحیه من و داداشم ازدواج نکرده بود مشغول چیدن سور و سات عید بودن . آخرای شب ساعت 11 عمه از ما خدافظی کرد و رفت که حاظر بشه بره خونش منم طبق عادت همیشگیم اومدم تو اتاق مشترکم با داداش قلوم . داداشی که از وقتی چشم باز کردم کنارم بود تا امروز و شاید از خودمم بیشتر دوسش دارم . جدا از دعواها و بزن بزنایی که گه گوداری باهم داشتیم همیشه کنار هم بودیم . دوتا داداش قلو که با هم مو نمیزنن و از بچگی توی مدرسه و محل زندگیشون به اسم دوقلو های افسانه ای معروف بودن اون شب طبق عادت همیشم تبلت داداشمو برداشتمو وارد چت روم ققنوس چت شدم . تو نگاه اول وقتی چشمم به تعداد آنلاین ها خورد برق از کلم پرید . 1800 آنلاین ! اونم این وقت شب . واسم خیلی عجیب بود ولی زیاد بهش اهمیت ندادم . شروع کردم به گشتن داخل لیست آنلاین ها و چشمم خورد به یوزر !PARISA! بدون معطلی خصوصیشو باز کردم و سلام کردم . چند ثانیه نگذشته بود که جوابمو داد -سلام -سلام.بله؟ -خوبی؟ -فک کن خوبم -چرا میزنی حالا اگه مزاحمم تا پیام ندم فقط خواستم صحبتی با هم داشته باشیم -چه صحبتی؟ -راستش دقیقا نمیدونم خخخ . میتونم اسمتو بپرسم؟ -پریسا -چند سالته و از کجایی؟ -پونزده اصفهان -منم امیرعلی16 . خوشبختم -همچنین و کم کم گرم صبحت کردن شدیم . اونموقع تازه گروه طراحی چت رومی که نمیخوام به دلایلی اسمشو بیارمو تاسیس کرده بودم . با شریکم رضا . یه چت روم هم زیر نظر خودم داشتم که باز هم اسم اونو نمی برم . چون از بچگی علاقه ی زیادی به کامپیوتر و مشتقاتش داشتم خیلی زود پا به عرصه ی برنامه نویسی گذاشتم . در شروع کارم با زبان پی اچ پی آشنا شدم و به مرور زمان زبان های مختلف دیگه مثل سی جاوا بیسیک آی اس پی جاوا اسکریپت و... رو یاد گرفتم . اما به هر کسی میگفتم که برنامه نویسم و این زبان هارو بلدم کسی باور نمیکرد بخاطر سن کمم . اما من به خودم اطمینان داشتم که بهترینم تو کار خودم کارای برنامه نویسی اون گروه رو هم خودم انجام میدادم و نمیزاشتم کسی دست به سورس ها و کد ها بزنه و فقط خودم بودمو خودم . گرچه زیاد موفق نشدم تو کار طراحی چت روم بخاطر وجود دزدایی مث سعید یاوری و حسین صاحب (گروه های مای طرح و طرح آرا) اما اون دوران در حد خودش خیلی خوب بود . هم در آمد زا و هم سرگرم کننده . از پریسا خواستم که بیاد به چت روم خودم و به هزار بدبختی که یه موقع ناظرای توی چت روم اخراجم نکنن آدرس رو بهش دادم . اونم بعد از ورود به چت رومم بالاخره باورش شد که من برنامه نویسم و فقط حرف نمیزنم . اوایل زیاد روی پریسا حساب نمیکردم و فقط برام در حد سرگرمی بود . یه دوست پسر دوست دختر ساده مجازی . اما بعد ها ... دوماه گذشته بود که پریسا بهم گفت میخوام صداتو بشنوم . و یه عکس الکی که بعده ها بهم گفت خودم نیستم برام فرستاد و شمارمو ازم گرفت . یک دقیقه بعد گوشیم زنگ زد و یه شماره ناشناس بود . با امید اینکه پریسائه نفسمو قورت دادم . لرزیدن دستامو کنترل کردم و جواب دادم و خیلی سر سنگین گفتم: -بله؟ -سلام -سلام بفرمایید -امیرعلی؟ -شما؟ -پریسام دیگه -آهان چطوری خوبی؟ -ممنون تو چطوری؟ -فک کنم همین ده دقیقه پیش تو چت روم حالو احوال کردیما -ههههه راست میگی . صدات چقد مردونس اصلا به قیافت نمیخوره -آره بخاطر سیگاره -نگفته بودی سیگار میکشی -دیگه شبا که برنامه نویسی میکنم اگه سیگار نکشم دیوونه میشم . مجبورم همش با خودم حرف بزنم -دیگه نکش امیر -چشم منتظر بودم خانومم بگه تا دیگه نکشم -عوضی مسخره نکن واسه خودت میگم -باشه ببینم چی میشه ... اونروز گذشت . بعد از چند هفته دیگه کارم شده بود شنیدن صدای پریسا . هر روزو هر شب باید صداشو می شنیدم . اینقد خمار صداش بودم که اگه یه روز نمی شندیمش روزم شبو شبم روز نمیشد . مثل بچه ها آخر شبا اگه بهم زنگ نمیزد خوابم نمی برد . همیشه هم اینو مسخره میکرد ولی کار دل دست خود آدم نیست . بعد از شیش ماه تموم فکر و ذکرم شده بود پریسا و شنیدن صداش تو رویاهم لباس سفید تنش میکردم . با ماشین میرفتم آرایشگاه دنبالش . با هم بچه دار میشدیم و در این بین گه گوداری هم اونو تو بغلم که ارضا شده بود تصور میکردم . عشق من این بود . گرچه وقتی داستانو برای داداشم تعریف میکردم مسخرم میکرد و میگفت که این عشق نیست ولی خب عشق من همین بود . بهترین دوستام یعنی داداشمو شخصی به نام علی که با علی از هفت سالگی دوستم مسخرم میکردن و میگفتن اینی که تو داری عشق نیست . از نظر اونا عشق این بود که نزاری طرفت نفس بکشه . مث بختک بیفتی تو زندگیش و عذابش بدی . تو خیابون بیفتی دنبالش که مبادا کسی بهش تیکه بندازه و اگرم انداخت طرفو شله و شهید کنی . حتی دستاشم نگیری و بزاریش تو ویترین فقط نگاش کنی و اگرم به کسی نیاز داشتی به عشقت نگی بری با غریبه های بخوابی و به عشقت دست نزنی (خیانت!) ولی عشق من چیز دیگه بود . عشق از نظر من این بود که نیازتو عشقت بر طرف کنه . دستاشو بگیری که آروم شی . مث بچه ها بغلت کنه یا تو بغلش کنی . خانوم خونت باشه . اما داداشمو علی همیشه منو مسخره میکردن . چند ماه میگذشت که به پریسا گفتم میخوام بیام اصفهان . چون اصفهان زندگی میکردن و خودمم بچه بزرگمهر اصفهان بودم ولی متاسفانه بنا به دلایلی ساکن تهران بودم . اونم گفت باشه و وقتی به شوخی بهش گفتم کادوی تولد چی میخوای بهم بدی اونم گفت چیزی که تا امروز کسی بهت نداده و همیشه آرزشو داری آب تو دهنم خشک ولی به روی خودم نیوردم: -منظورت چیه؟ -یعنی تو واقعا نمیدونی؟ -نه باور کن -میخوام مال تو باشم دیوونه -چجوری؟^_^ -اه چقد خنگی امیر . اووف -باشه شوخی کردم . مطمئنی پری؟ -از چی؟ -از اینکه میخوای اینکارو کنی؟ -چیه نکنه میترسی؟ -نمیترسم تو باید بترسی خانوم کوچولو خخخ -بسه پرو نشو . نه نمیترسم آقابزرگ ... رفتم اصفهان خونه ی خالم و قضیه رو براش تعریف کردم . خالم همیشه محرم راز من بوده و هست و اولین کسیم بود که بعد از داداشمو علی سیگار کشیدنمو متوجه شد . اونم قبول کرد و قرار شد تو راه رفتن به شهرکرد خونه ی داییم بریم فولاد شهر که ببینیمش و چند ساعتی پیش پریسا باشم وقتیم کارم تموم شد زنگ بزنم مامانم با ماشین خاله بیاد دنبالم . وقتی رسیدیم به فولاد شهر دیگه از استرسی و بدن لرزه جونی برام نمونده بود . ورودی شهر خالم گوشه اتوبان زد کنار -امیرعلی تو بشین -چرا خاله ؟ تو جون دست عزرائیل قسطی میدی حالا میخوای ماشین صفرتو بدی دست من؟خخخخ -بشین بچه میخوام جلو پریسا تو برونی نفله وگرنه جون بدم دست تو یکی ماشین نمیدم -چش مایی خاله . میدونی که دوست دارم ؟ -بسه دیگه میای بشینی یا راه بیفتم برم منم دیگه سر به سرش نزاشتم و سوار شدم . به هزار بدبختی و ده بار گم شدن و آدرس گرفتن رسیدیم به منطقه ی ب5 شهرک . زنگ زدم به پری و گفتم که الان کجا بیام که پرسید الان دقیقا کجایید و منم آدرس دادم که گفت همونجا باشید من الان میام بعد از دو سه دقیقه که منو دختر خاله هشت سالمو خالمو داداشمو مامانم گرم صحبت بودیم دیدم یه نفر صد متری ماشین وایساده که مدام داره با تلفن تماس میگیره . پشتش به من بود و هر از گاهی روشو بر میگردوند . پیش خودم گفتم نکنه پریساس ولی بعد گفتم نه اگه زنگ میزد متوجه میشدم . که یه لحظه یادم افتاد گوشیم خرابه و دائما رو سایلنته . با استرس گوشیمو در آوردم که دیدم هفت تا میس کال انداخته . از ماشین پیاده شدم و بلند صدا زدم پریسا که دیدم دختره روشو برگردوند سمت من خودش بود . خانوم کوچولوی من . همون دختر مو مشکیه چشم آبیه قد کوتاه . با یه مانتو صورتی رنگ و شالی که تقریبا نصفشم رو سرش نبود . سریع اومد سمت من . چند دقیقه اول حتی سلامم نکردیم و فقط هم دیگه رو نگاه میکردیم . که یهو دیدم مامان صدای بوق ماشینو در آورده و سرشو از پنجره کرده بیرون: -امیرعلی مامان جان اومدین که هم دیگه رو نگاه کنید؟ و بعد با چشم قره و سر تکون دادن بهم فهموند که سلام کن سریع بدون معطلی سلام کردم -سلام -سلام -خیلی خوشگل شدی -خیلی پرویی هنوز حالمم نپرسیدی سیخ کردی رو خوشگلیم ؟ -ببخشید خوبی؟ -نه کجا بودی ؟ صد بار زنگ زدم بهت -ببخشید گوشیم سایلنت بودو محو صحبت بودیم . بیا سوار شو و به سمت ماشین حرکت کردیم . دیدم بهتره دیگه سوار نشیم . به خالم گفتم خاله خودت بشین شما برین دیگه . منو پری از همینجا میریم -باشه خاله مواظب خودتون باشید . شیطونیم نکنید -عه خاله زشته برو خدافظ بعد تو پیاده رو شروع کردیم قدم زدن . دلم میخواست دستاشو بگیرم ولی جفت دستاشو دور گوشیش مشت کرده بودو گرفته بود تو بغلش همونجور که راه میرفتیم زل زدم به دستاش که یهو متوجه شد: -چیه دستام طوریشونه؟ -نه ولی فک نمیکردم اینقد کوچولو و ناز باشن -کوچولو خودتی بعد دست سمت چپشو انداخت و منم بی هوا گرفتمش جفتمون داشتیم میمردیم از خوشحالی ولی هیچ کدوم به روی هم نمیوردیم که اون یکی مسخرش نکنه نیم ساعتی رو با هم چرخ زدیم . کیک و نوشابه خوردیم و حرف زدیم . به شوخی برگشتم بهش گفتم امروز تولدمه کادوی من چی میشه . همونجور که داشت کیک میخورد زل زد بهم . پلکاش سنگین تر شد وقتی این حرفو زدم کیکو گذاشت رو چمنا و دستمو گرفت گفت پاشو -کجا -کادوتو میخوای یا نه؟ -الان ؟!!! -میخوای یان؟ -میخوام -پس بیا حرفم نزن دنبالش راه افتادم . پنج شیش دقیقه ای راه رفتیم تا رسیدیم به یه خونه . کلید انداخت وارد شد -پری اینجا کجاس؟ -خونه ی خودمون که دادیمش به مستعجر . ولی الان خالیه منم کلیدشو گرفتم که بیام تمیزش کنم بعد از اینکه از تو خدافظی کردم دستمو دور کمرش حلقه کردم و چسبوندمش به دیوار . قبلا با هم سکس مجازی داشتیم و میدونستم از این کار خوشش میاد -خانوم کوچولوی من فقط واسه تمیز کاری کلید اینجارو گرفته؟ -امیر زشته تو پارکینگ بیا بریم تو خونه آسانسور خراب بود و مجبور شدیم سه طبقه رو با پله بریم . وارد خونه شدیم . یه خونه ی خالی که فقط یه گلیم یه متری توش بود شالشو برداشت و موهاشو با سرش اینور اونور کرد . وقتی موهاشو دیدم حس کردم بیشتر میخوامش . نه زیاد بلند نه زیاد کوتاه . چند وجبی پایین تر از سر شونه هاش گفته بود که موهاش اینطوریه ولی من باور نمیکردم که موهاش عدل همونجوری باشه که من دوست دارم . برگشت سمتم و دستشو گذاشت رو اوپن . یه لبخند کوچولو نشست رو لباش وقتی قیافمو دید. -آقایی من باز آمپر چسبونده کف تاق؟ -پری بخدا یه جوری میخورمت که هیچیت نمونه ها -تو غلط کردی فکر دفعه بعدیتم باش که کادو میخوای . امیر بلا به روزت میارم اگه دردم بیاد -عه؟کی اینقد یخت باز شد خانوم کوچولو؟ هیچی نگفت و اومد نزدیکم . دستشو دور گردنم حلقه کرد و شروع کرد نفس کشیدن دم گوشم . میدونست دوس دارم میدونست موقع سکس از اینکه من بگم که تو مال منی یا اون بگه من مال توئم خوشم میاد خیلی آروم دم گوشم گفت یه چی بگم؟ -بگو -من یه مکث کوتاه -ماله یه مکث کوتاه -توئم یه مکث کوتاه -دیوونه ی من لبامو آوردم نزدیک لباش و .... با چنگی که به گردنم زد متوجه شدم که ارضا شد . آروم خودشو انداخت روم . منم چون ارضا نشده بودم آروم کل بدنشو نوازش میکردم . از زیر رون پاهاش تا بالای سر شونه هاش -خسته شدی خانومیه من؟ -اوهوم.مال تو اومد؟ -نه -خب باشه ادامه بده -ولش کن نمیخواد -امیر میدونی بدم میاد تو ارضا نشی -مگه این کادوی تولد من نیست؟بزار هر جور من میخوام باشه با یه مکث کوچولو که نشون میداد راضی نیست قبول کرد و سرشو گذاشت رو سینه هام و چشماشو بست -پاشیم بریم دیگه؟ -کجا بریم؟تازه اومدی تو بغلم -ببینم فقط الان که اومدم تو بغلت و روت خوابیدمو حساب میکنی توله ؟ از اونوقت تا حالا که زیرت خوابیده بودم حساب نیست؟ با یه خنده ی کوچولو گفتم پاشو لباساتو بپوش وقتی بلند شد منم بلند شدم یکم نگاهم کرد بعد چشم قره رفت بهم -چیه؟ -روتو اونور میکنی میخوام لباسامو بپوشم -آهان حالا دیگه ما غریبه شدیم؟ -امیر خجالت میکشم تا همینجاشم که اومدم چون کادوی تولدت بود هیچی نگفتم لباساشو پوشید و از خونه زدیم بیرون . دوست نداشت محل زندگیشونو یاد بگیرم منم زیاد اصراری نکردم . تو خیابون از هم جدا شدیم و زنگ زدم به خالم که بیان دنبالم ... برگشتم تهران . زندگیم مث قبل بود ولی با یه تفاوت . پریسا بیشتر عاشقم شده بود و من از این خوشحال بودم تا اینکه یه روز زمستونی ... از خواب پا شدم که حاضر شم برای هنرستان . گوشیمو طبق عادت چک کردم که ببینم پریسا اس داده یا نه . چون عادتش بود قبل از اینکه بره مدرسه اس میداد یا زنگ میزد از خواب بیدارم کنه . بل استثنا هر روز کارش همین بود ولی اونروز نه زنگی نه حتی اس ام اسی به دلم بد افتاد ولی هیچی نگفتم ظهر از هنرستان برگشتم و بازم دیدم که هیچ خبری ازش نیست . وقتی زنگ زدم بهش گوشیش خاموش بود گفتم خب حتما شارژش تموم شده متوجه بشه روشنش میکنه . ولی تا آخر شب گوشیش روشن نشد . روز بعد خط روشن شده بود و وقتی تماس گرفتم یه آقای سن بالا با لهجه قلیظ جوابمو داد و گفت که خط واگذار شده ولی میدونستم دروغ میگه . مگه میشه توی یک روز خط واگذار بشه؟ هیچی نگفتم . عذر خواهی کردم و قطع کردم و دیگه زنگی نزدم . سه روز گذشته بود و داشتم دیوونه میشدم . دلم واسش تنگ شده بود میخواستم باهاش حرف بزنم روز بعد ... روز بعد و .... دو ماه بعد : تو استودیو خودمون نشستم بودم و داشتم آهنگ حرمت علی بابا رو گوش میکردم . چون خودم علاقه ی زیادی به دیسلاو دارم . استودیو و یه گروه دیسلاو خون هم دارم که اسمشو اینجا نمیارم حالم خوب نبود . بیشتر همیشه سیگار میکشیدم . انگار اونروز یه حس عجیبی بهم میگفت امروز با بقیه روزا فرق میکنه صدای اس ام اس گوشیم بلند شد . فک کردم ایرانسل یا اس ام اس تبلیغاتیه محلش نزاشتم . یه شماره غریبه میس کال انداخت رو گوشیم . وقتی گوشیو باز کردم دیدم یه اس ام اس از طرف همون شماره اومده امیر اس دادم که منتظر من نباشی . دوست ندارم همش به این فکر کنی که من بر میگردم . من عاشق پسر خالم علیرضائم . این خطم خط دوستمه براش مزاحمت ایجاد نکن . خدافظ نه جوابشو دادم . نه دیگه پیگیرش شدم ولی هنوز که هنوزه عکسشو که پستر کرده بودم از بالای تخت خوابم نکندم .... نوشته: امیرعلی